تبليغاتX
تنهایی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:36 توسط پریا |

وقتی دلت از همه چیزو همه کس می گیره...
اون موقعی که دیگه هیچی واست ارزش نداره...
درست یه ذره قبل از اینکه بغضت بترکه...
برو یه گوشه ی تاریک بشین...
آخه اونجا دیگه هیچی واست رنگ نداره...
اون موقع می فهمی هیچی ارزش نداره و همه یه جورن...
همه سیاه‌‌٬همه پوچ٬همه دروغ٬همه کلک٬حتی خودت!!!!!
حالا ببین ارزش داره واسه هیچ و پوچ خودتو ناراحت کنی؟
معلومه که ارزش نداره....
حالا یه کبریت بزن و ببین دنیا چه قد قشنگه...   نظر یکی از  دوستان

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:55 توسط پریا |

 

سادگی ...سادگی ای که من کردم هیچکس...هیچکس نکرد

اما نه بازم میگم من اگه این کاررو کردم به یه باوری رسیده بوودم ...آره عشق

که حتی از جاری شدنش به زبان و احساسم هم دیگه متنفرم ...چون بازم میگم به من هیچی نداد...

فقط یه غرور شکسته ..یه احساس پوچ تنهایی ...و آهنگ رفتن...

رفتن از پیش کسایی که تو زندگیم بهترین بودن کسایی که تو زندگی هرکسی مهمترینن اما من دیگه نمیتونم با اوناهم زندگی کنم پس میرم ...و خواسته خیلی هارو عملی میکنم...که بهم میگن انتخاب کن پس انتخاب میکنم تا دیگران هم به راحتی به خواسته هاشون برسن ودیگه مزاحم نباشم از زندگی همه میرم بیرون.....

این همه کیه؟؟؟

یک نفر بیشتر نیست که تو زندگیه من برام شده همه؟؟؟

پس من بخاطر همه اینکارو میکنم

اما همه با من بد کردن ...من همه رو به همه باختم ...همه از زندگیم رفتن اما همه رو به زندگیم آوردم..

آخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

از دست همه ...

آرووم آرووم دارم از یاد همه میرم، یادت رفت یکی برای همه داره زندگی میکنه و چه آسون منو له کردی....

اما همه برای من زندگی نمی کنن ...این منم که فقط به یاد همه هستم

حتی خاطراتم هم برای همه نموند...

نمیدونم شاید تاثیرگذار نبوده اما هرچی بوده بالاخره یه روز شایدم ساعتها یا ثانیه های همه رو پرکردم

که شاید فقط یه لحظه ،فقط یه لحظه هم شده به فکرم باشن...

پس نگو که به یادم نبودین چون بازم دروغه...

لااقل بزار این دروغ رو باور کنم ...وخیال کنم یه لحظه از زندگیت رو پر کردم که به یادم بودی یا بهم فکر کردی...

نمی دونم شاید اصلا نبودم و خیال میکنم که بودم...پس برم تا اصلا نفهمی که من بودم

چون مهم نیست که کسی مثل من اوومده ورفته بازم میگم ...بیخیالش

اما میاد یه روزی که هم من هم تو حسرت چیزی رو میخوریم که قبلا داشتیم اما از دستش دادیم

 انتظار سخته همونطور که خودت گفتی...

نفرین به این دلم که هروقت خواستم دردودل کنم نشده میترسم از من برنجی آخه آخه ...

دلیلش رو خودت می دونی

نفرین به این دل دیوونه هرچی میکشم از اوونه...

من بیخیال شدم اما این دل نه...

نفرین به این دل که غرورم رو شکست...

نفرین به نگاهم ....

نفرین به افکارم...

نفرین...

نفرین به ...

به چی نفرین کنم به خودم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:18 توسط پریا |

دیدار چه واژه آشنایی که برای من سرشار از التهاب و اضطربه و هیچی نداره جز باقیمانده یه نگاه آشنا و یه غرور شکسته

که شب هنگام وقتی همه خوابند به سراغم میاد...

چون وقتی عاشق شدم تو با غم به سراغم اومدی ...

چون جواب دلم رو ندادی ....

هرچی گفتی دروغ بود و من با اینکه می دونستم دروغه حتی جرات نکردم بهت بگم دروغ میگی ...

و این عشقه که آدم رو کور میکنه و به خاطر اینکه ناراحت نشی سکوت کردم که از من نرنجی... پس برو اگه هرچی رو حلال کنم....عمرم .. غرورم...اشکام...زندگیم... اینارو حلال نمی کنم...

برو...منم میرم اما رفتن من مثل رفتن تو دروغ نیست راستی دارم میرم، نمیخوای مثل همیشه عذابم بدی بهم بگی خدانگهدار؟؟؟

آرزو هام چی میشه ...

تمام خاطراتت همه اشکای منه ...پس دیگه آرزویی نمونده ....با گریه خدانگهدار

و اشک و خاطراتت موند دوباره تو سینه من...

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:15 توسط پریا |

هنوزم.... همیشه و هنوز قلب منی اما خیلی نا مهربونی

دلم تنگه از تو بی خبرم...فقط یه چیز میگم که تا آخرش بدونی.....

آخه چرا!؟؟؟

بغض ، بغض...وآخرش هیچی!!!

واقعا به هیچی رسیدم چرا؟ نمی دونم...

حیف بود خیلی هم حیف بود

خوب می دونم غریبه ای با من اما، چرا؟؟؟

کاش برگردی اما نه ...خیلی خوش خیالم که می گم بازم برگردی

اما به خدا همه اینا از دلتنگیه...

همه دنیا پر از غمه ، اینم ننویسم دلم می ترکه از غصه و مثل شمع آب می شم...

اینقدر به یادتم که انگار همیشه با منی مثل خون تو رگ، مثل صدای قلبم، مثل صدای نفسهام ...

اما نه مثل سایه چون دروغه بگم سایه ام همیشه با منه چون گاهی هم آسموون ابری میشه هم دل من

پس بی خیال ... آره تو بی خیال باش چون من با این خیال پوج زنده میمونم که چشم های تو دیوونه منه

تو هم برو اما این خیال رو از من نگیر چیکار به کار من داری؟؟

برو ازت گذشتم...اما شکستم...تمام هستی ام شکست ...غرورم

آره غرورم شکست با یه نگاه ساده آره نفرینت میکنم اما نفرین یه عاشق ...

اثر نداره ...اثر نداره...پس ازت میگذرم ...عمرم فقط حرووم شد...

بغض ...بغض ...بازم گریه...

  بی تو آخه هیچی معنا نداره   ...

گفتن خدانگهدار واسه من هنوز سئواله ...

پس هیج وقت به عزیزترین کسم نمیگم خدانگهدار چون با گفتن این کلمه بی اختیار اشک میریزم

اونکه میدونه من چی میگم خودش میدوونه که هیچوقت بهش نگفتم خدانگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:6 توسط پریا |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:15 توسط پریا |

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيافتم!

 

چه ترانه بي اثر بود، مث مشت زدن به ديوار

اولين بغض شكستن! آخرين خدانگهدار!

                             من به قله ميرسيدم اگه همترانه بودي!

صد تا سد‏‏‎ُ مي شكستم اگه تو بهانه بودي!

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!

 

بـا تـو فـانــوس تـرانـه يـه چـراغ شـعـله ور بود

لحظه ها چه عاشقانه قاصدك چه خوش خبر بود

 

كوچه ها بدون بن بست،‌ آسمون پر از ستاره!

شبا گلخونه‌ي خورشيد، واژه ها شعر دوباره!

 

دست تكون دادن آخر توي اون كوچه‌ي خلوت!

بغــض بي وقفه‌ي آواز! گريه هاي بـي نـهايـت!

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيـفـتـم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:11 توسط پریا |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:7 توسط پریا |

من نشانی از تو ندارم عزیز !
اما نشانی ام را برای تو می نویسم در عصر های انتظار به حوالی بی کسی ها قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو
کلبه ی غریبم را پر سو جو کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی! در نیمه باز یک کلبه است بازش کن ! به سراغ پنجره ی بغض برو وحریر غمش را کنار بزن
مرا خواهی دید با درد های کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار فاصله ها نشسته ام
...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:49 توسط پریا |

ستاره درخشان من كه در قلب اسمان عشق مارا فراموش كرده اي و مي درخشي

من در انتظار ديدنت تنهاييم را در اغوش گرفته ام و كنار قلبم نشسته ام تا تو بيايي

و فاصله ها جاي خود را به نگاه هايي بدهند كه از عشق لبريزند باوركن

فراموش شدگان هرگز فراموش كنندگان را فراموش نخواهند كرد

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:57 توسط پریا |

تو دیگر ما شدن ها را نمی بینی و من می خواهم وآن را نخواهم دید و تو در زیبا ترین شبها خودت را از نگاهم بی اثر کردی مرا از مرگ عشقت بی خبر کردی تو میگفتی وجودم با وجودت اوج می گیرد تو میگفتی عشقت تا قیامت هم نمی میرد ولی من دست عشقت را درون دستهای مرگ می بینم درون دستهایی که هر انگشتتش نشان صد جدایی هست

خدایا باز حرف بی وفایی هست نگو از حال و احوالت که احوالت که احوالم دگرگون می شود از حال و احوالت .

همان دیروز که در هر لحظه اش فریاد شادی بود و شوقم قطره ی اشکی شد و ان هم پا به پای رد پایت رفت تا گم شد و حالا من در وسعت ایینه ها حتی خودم را هم نخواهم دید .

چه شد فارغ از هر بی وفایی دل به من دادی و با هم به شهر ارزو ها در سفر بودیم که عاشقی, دلداده ای تنها تو را می خواست که به یاد روز های اشنایی از قبرم گذر کردی که شاخه ای نرگس گذاری تا دلم در همان غم خانه ی تاریک به فریاد اید و گوید :

هنوز هم ...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:52 توسط پریا |

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط پریا |

یه وقتایی تو زندگی من ... تو... یاهر کی....به نقطه ای میرسیم که باید اعتراف کنیم که بزرگترین اشتباه زندگیمونو مرتکب شدیم، من به اینجا رسیدم و میدوونم که اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما خب همه میگن باید از اشتباهت درس گرفت ...اما شده تاحالا که اشتباهتون هیچ درسی بهتون نده !؟...شاید اگر روراست باشم با خودم باید بگم که اشتباه من یک تاوان و یک درس داشت ،تاوان این اشتباه که فکر نکنم چیزی تو این دنیا بتونه جای اونو برام بگیره غرورمه ..که اونو از دست دادم برای کسی و چیزی که ارزشش رو نداشت و درسی گرفتم که هیچوقت،هیچوقت فراموشش نمیکنم این بود  که با احساس تصمیم نگیرم چون همیشه هم احساس آدم راست نمیگه ...اما ای کاش می شد این تاوان و درس رو فراموش کرد ولی نمیشه..... چون اگه با احساس نشه تصمیم گرفت دیگه هیچ لیلی و مجنونی ،هیچ شیرین و فرهادی هم نیست که بشه به اوونا گفت عاشق......چون نخستین تابش عشق آخرین تابش عقل است.. درست یا غلطش رو نمیدوونم ...اما یه عاشق همیشه با احساس تصمیم میگیره و عمل میکنه .....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:40 توسط پریا |

 

 

منتظر بودم بیائی دیر شد

آسمان سینه ام دلگیر شد

گنبد چشمان خیسم ناگهان با هلال ابرویم دلگیر شد

منتظر بودم بیائی دیر شد

آه هایم ناله شبگیر شد

زیر پاهایم زمین تبخیر شد

 در تمام کوچه های بیقرار

قصه بی میلی ات تفسیر شد

منتظر بودم بیائی دیر شد

خوابهای کهنه ام تعبیر شد

دسته گلهای غرورم بی سبب

زیر پای خشم تو تحقیر شد

منتظر بودم بیائی دیر شد

تا که قلبم از عبورت سیر شد

عاقبت این بی وفایی های تو

باز هم جرم من و تقدیر شد...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:38 توسط پریا |

 

 

و من احساس میکنم اندکی دیر شده است.

دیر برای کم کردن فاصله ها و تو اینک ای سراب زیبا بنگر که دگر نگاهت در پشت کوه غرور بی جا محو و خاموش شده و چه آسان از من و خاطراتم سیر شدی

مثل یک قطعه سنگ شدی، سرد و بی روح و اینک بیا در زیر باران اشک های من

گلهای تنهائیت را آبیاری کن...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:37 توسط پریا |

 

بی تو شعر آخرم رو ...

روی خاکت می نویسم...

ولی فردایی نونده

واسه این چشمای خیسم

فاصله بین من تو

یه وجب غبار سرده

میگه اون که رفت از اینجا

رفته و بر نمی گرده...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:36 توسط پریا |

 

خیلی سخته بنویسم واسه تو

حالا که منو نمی خوای برو

نمی شه باهم بمونیم حتی یک روزش محاله

تو بخوای عاشق من شی،نه دروغه،نه خیاله

تو دووسم داشته باشی نمی شه اصلا،نه بعیده

آرزوم توئی تو،اما،کی به آرزوش رسیده

دو تا قلب یادگاری رو درخت پیر کوچه

زیرشم نوشته با عشق،زندگی بی تو چه پوچه

همه گریه شون گرفته،مث ابرای بهاری

هنوزم ورد زبونت،اینه که دووسم نداری

دیگه چاره ای نمونده،دست شوم سرنوشته

که همیشه اسم مارو با یه فاصله نوشته...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:34 توسط پریا |

ای آنکه به وقت شادی یاد تو
مرا به اعماق تفکر فرو می برد و
شعفی توصیف ناپذیر
به جانم می اندازد.
ای آنکه یاد تو در لحظه های
شوم حجوم غصه ها قلبم را سرشار از
آرامش و لطافت و اطمینان می کند.
ای آنکه تنها به هنگام نیاز هراسان
فریادت میزنم و تو وجودم را
از احساسی که گویای بزرگی و عظمت و
بخشش است لبریز می کنی.
ای آنکه به وقت دویدن در سبزه زار های
بی انتهای اهریمنی سر درگم می گردم
همچون جاده ای نورانی
مرا به سوی خود می خوانی،
ای آنکه دوستم داری،
ای آنکه دوستت دارم،
ای آنکه همیشه در همه جا به یاد تو ام،
ای آنکه یادت آرام بخش دلهاست و
ای پروردگار پر عظمت نا شناختنی،
تو خود بهتر می دانی که تنها تو را می پرستم و
به امید تو زنده ام...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:7 توسط پریا |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:15 توسط پریا |

 

دچار یعنی چه ؟!

دچار یعنی عشق.

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود.

وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست .

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.

وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر .

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .

و او وثانیه ها می روند آن طرف روز

هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه های حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی است!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:14 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...