تنهایی

خدایا شکرت

خداجوووووووووووووووونممممممممممممممممم.................شکررررررررررررررتتتتتتتتتتتت

خدایا نمیدونم چند بار و چطور شکر کنم و سجده شکر برم........

خدایا فقط همینننننننننن

کمکم کن مث همیشه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت19:11توسط پریا | |

سال نو همگی مبارک ...

دیر تبریک گفتم باید ببخشین...

اصلا یاد سال نو نبودم...

حال و هواش نیومد!!!!!!!! الانم نمیدونم هست یا نه ... بازم حس عجیبه بی احساسی...

خدایا خودت به همه کمک کن ... ما بنده هاتو فراموش نکن خدایا تو توانایی و ما ناتوان ... خودت ما توانا کن  و صبر بده تا تحمل مشکلات رو داشته باشیم... خدایا تو سال جدید کمک همه کن مخصوصا خودم که کمتر گناه کنیم ... و بیشتر بندگیت رو به جا بیاریم... خدایا از دلتنگیام کم کن تنهایی مو پر کن و احساس نزدیک بودن به خودت رو تو دلای همه قرار بده... خدایا راه رو بهم  نشون بده احساس می کنم گم شدم...خدایا کمکم کن تادیر نشده...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت19:18توسط پریا | |

غرق گناهم

نمی دونم راه به کجا ببرم

هیچ جایی راه و  جا ندارم ... احساسم نیست‌٫ندارم ... حالم بده...

امشب...

فقط خدا رو دارم...

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت20:30توسط پریا | |

به کی میشه تکیه کرد وقتی غصه ها تمومی نداره....تنهایی تمومی نداره...خدا هستی میدونم که هستی میتونم بهت تکیه کنم حتی اگر پر از گناه باشم و خالی از یاد تو... اما خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چقدر بلند صدات کنم؟

میدونم کمه ....من حتی دیگه....

شرمنده ام...خیییییییییییییییییییییییییییییییییلللللللللللللللللییییییییییییییییی

هرچقدر بگم بازم کمه....خدایا من رو زمینت کسی رو ندارم جز تو ...اون بالا هم تو رو دارم تنهام نذار که خیلی تنهام اگرم تو نباشی...دیگه نیستم پس خدا رهام نکن....من رو به حال خودم نذار...از همین میترسم...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت22:37توسط پریا | |

وقتی وجود خدا باورت بشه ... خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و " یاورت" میشه!

+نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت20:49توسط پریا | |

به پیش آور دو دست خالی را

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان مرا... بگردان قبله ات را سوی من... اینک وضویی کن

خجالت میکشی از من... بگو، جز من کسی دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن... بدان آغوش من باز است

شروع کن، یک قدم با تو.... تمام گامهای مانده اش با من

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت20:20توسط پریا | |

هر وقت فکر کرده ام که فرسنگها از تو دورم ، به نشانه ای مرا زنده کرده ای !

راست گفته اند که بخشش تنها صفت برازنده ی توست که اگر جز این بود

عرش وفرش طاقت بار گناهان مرا نداشت!

خدایا ! باران لطفت را خواستم و چه زود پاسخم را دادی!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت0:57توسط پریا | |

امان زلحظه غفلت که شاهدم هستي!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت0:51توسط پریا | |

سلام
من هنوز هستم اما خدا این صفحه هام که همینطور توش مینوشتم رو ازم گرفت هر بار میام به اینجا سرک میکشم...اما دیگه حرفامو میریزم تو خودم ...به جنون رسیدم ...حالم هیچ خوب نیست ...کجام...کجای دنیا وایسادم؟ آخرشه؟ نمی دونم؟ اما دوستام ..آدمای دیگه اونایی که نگرانم هستن... همه رو دوست دارم ...دلم تنگه و مثل همیشه تنهاس بجز اینکه خدا رو دارم ...اما نه مطمئنم که خدا هست با منه اما من خدا رو گم کردم... خدا جونم ببخشید... صدام کردی من نشنیدم... هنوزم نمیشنوم چرا صدات قطع و وصل میشه .... مشکل از گیرنده اس مطمئنم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت22:21توسط پریا | |

گاهی پروانه ها هم

اشتباه عاشق میشوند

بجای شمع

گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند …!

+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت20:30توسط پریا | |

دیگه نمی دونم عاشق کی هستم ... گمش کردم ...اینقدر منتظرش بودم که یادم رفته...کی هست که من ... دوستش دارم؟! یعنی حرفم رو میدونه ...میفهمه ...ای خدا این چه حسیه؟؟؟ که من دارم !!! این همه نامردی از کسی که تو قلبم بود یا هنوزم هست ... همدم من بود ؟نه فقط اشکام بوده که دل منو سبک کرده و با من همدردی کرده ...فقط ...برو گمشو دیگه دورت انداختم... تویی که از اولشم بیخود بودی ...حیف من و احساسم...آره تو بودی ولی هیچکی نبودی ...بازم اشک و تنهایی!کاشکی تو هم مثل اینا باوفا بودی ...تویی که تحمل اشکمو نداشتی تویی که دوستم داشتی تویی که میگفتی بدونه من نمی تونی زندگی کنی توی که مثل پروانه دورم میگشتی تویی که یه لحظه دروری از منو تحمل نمیکردی... این بود؟ تو کی هستی حالا یه غریبه...دیگه واسم هیچکی شدی!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت23:8توسط پریا | |

یه بچه وقتی چیزیو می خواد ممکنه تا شب بهونه بگیره،
اما در انتها به خواب میره و خواستشو ناخواسته به خدا واگذار می کنه!!!
آدم بزرگام میتونن اینگونه باشن ...

بیایید خواسته هایمان را به او واگذار کنیم ....
خواسته هایمان را کاملا رها و بدون هیچگونه دغدغه ای به زیباترین بسپاریم....
خداوندا ، مهربانا ، ای زیباترین
خواسته هایم را هر چه هست به تو وا می گذارم .....
بار این زندگی را به تو می سپارم و خود آسوده و رها بسر می برم ......
همیشه اونایی که ظاهر رو می بینند ما را می ترسانند از خدا از جهنم
ولی من از تو نمی ترسم و تو را دوست دارم و می دانم که تو نیز من را دوست داری.
من این بارهایی که بر دوشم هست را به تو می سپارم ...
شما هم بسپارید.... به او!

"اسکاول شین"

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت15:0توسط پریا | |

شبهاي دراز بي عبادت چه كنم؟طبعم به گنه كرده عادت، چه كنم؟
گويند كريم است و گنه مي بخشد؛
گيرم كه بخشيد، ز خجالت چه كنم؟

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت18:36توسط پریا | |

خودپسندی آخه چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلگیرم و تنها...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت23:30توسط پریا | |

بازم اومدم ...اومدم که بگم چی نمیدونم؟!فقط میخوام که حرف بزنم از آدمایی که همه چی دارن ولی هیچی ندارن از آدمایی که یه دل شکسته پر از غم دارن ولی بازم می خوان که دل یکی رو شاد کنن از آدمایی که خدا رو دارن ولی هیچی ندارن و اونایی که همه چی دارن ولی خدا رو ندارن و بازم اولی ها برنده ان میدونم خدایا زیاد کمکم کردی ...زیاد آره!!همیشه کمکم کردی بدونه اغراق حتی وقتایی که کمکتو نخواستم خدا چرا احساسمو دارم از دست می دم این حق منه؟؟؟ دوست ندارم اینطوری شم ولی مث اینکه اینقدر احساس خرج کردم که دیگه هیچی برام نمونده ...نمی خوام خیلی منطقی باشم نمی دونم منطقی بودن خوبه یا نه درک نمی کنم...کدوم خوبه؟ خدایا میخوام دل سیر گریه کنم از ته دل خدایا میخوام هق هق خودمو بشنوم اما بدونه دلیل... خدایا میخوام فقط گریه کنم نه از غم ...نمی دونم خدایا خودت حالمو بهتر میدونی من که حال خودمو نمی فهمم ...خدایا در یک کلام بازم کمکم کن ...بدونه تو هیچم...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت23:0توسط پریا | |

به کی بگم که چه حالی دارم؟؟؟؟؟

خدایا چرا ؟

یه نگاه؟ حتی کم ؟گذرا؟ خدایا منم بنده ات !!! حتی اگر پاک نیستم ...شرمند ام کمکم کن...

مثل همیشه...

کم آوردم بدونه تو...خدایا تو که از دل شکسته ام خبر داری...پس چرا ؟حکمتت  چیه؟بازم تنهایی کجای سرنوشتم تموم میشه...؟این سیاهه نویسی ها تمومی داره؟

خدایا اینا گلایه ان ؟؟؟به تو نگم به کی بگم؟

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت0:26توسط پریا | |

گفتم: خدایا از همه دلگیرم .. گفت: حتی از من؟ .. گفتم: خدایا دلم را ربودند .. گفت: پیش از من؟ .. گفتم: خدایا چقدر دوری .. گفت: تو یا من؟ .. گفتم: خدایا تنهاترینم .. گفت: پس من؟ .. گفتم: خدایا کمک خواستم .. گفت: از غیر من؟ .. گفتم: خدایا دوستت دارم .. گفت: بیش از من؟ .. گفتم: خدایا انقدر نگو من .. گفت: من توام تو من...

+نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت21:13توسط پریا | |

+نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت21:12توسط پریا | |

 

خدایا...

+نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت21:4توسط پریا | |

خیلی وقته دیگه نمیدونم چه احساسی دارم؟!!!

خدایا نگام کن...میدونم هستی اما منه نادان و عاصی با کارام ازت دور میشم اما خدایا نگام کن که خجل برگشتم مثل همیشه پناهم بده خدایا نگام کن...که تنهام شاید از همیشه بیشتر...درمانده ام و خسته از خودت دورم نکن بزار که به دامانت چنگ بزنم و به سجده ات بیافتم...اگر...اگر لیاقت داشته باشم خدایا کمکم کن خدایا منه بنده تو صبرم کمه خدایا تحملم تمومه ...هرچی که خودت صلاح میدونی...یا خدا

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت0:23توسط پریا | |

نوشتم واسش از همه چی اما اون نفهمید بهش گفتم از احساسم از احساسی که همیشه پنهون میکردم و فکر میکردم اگر بهش بگم اون ناراحت میشه... ناراحت میشه اگر بهش بگم که خیلی آسون زدی زیر همه حرفای قشنگت آخه کی منو میفهمه من دیگه نمیدونم چیکار کنم که باور کنی وقتی رفتی ناراحت نشدم اما خالی شدم از چی نمی دونم اما اون احساس دیگه هیچوقت بر نگشت همونجا موند بین فاصله ها ...الان نمیدونم حالم خوبه یا بد اما کمه نیست ...بودنت رو میگم همش میگم اگر الان بودی چی ؟ چی می شد اگر می موندی ؟ خدایا توی تضادها یه مشت حرفای پوچ و توخالی که دیگه حتی نمی خوام بهش فکر کنم موندم اما خدایا از ته دل شکسته ام میگم خدایا شکرت واسه همه چیزایی که بهم دادی یا ندادی یا ازم گرفتی حتما... حتما به نفعم بوده اگر قبلا این رو میگفتم از ته دلم نبود الان با تمام وجودم میگم که خدایا...ممنونم چون میدونم اگر میخواستی که بشه میشد چون تو به هر کاری توانایی پس صلاحم بوده!!!! خدایا شکرت

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت22:12توسط پریا | |

من با تو بودم اما تو افسوس

به بودن من نکردی عادت

تو پر کشیدی من پر شکستم

تو ساده بودی من ساده ماندم

تو با من از شب گلایه کردی

من بی تو تا صبح از خونه خوندم

چشمای سردت دنیای من بود

اما تو هیچ وقت باور نکردی

شکستم و تو یه لحظه

با گریه های من سر نکردی

من با تو بودم وقتی که آروم

پشت نقاب آیینه سوختی

کاش وقت رفتن بهم میگفتی

اون همه عشقو به چی فروختی؟

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت12:35توسط پریا | |

داریم به روزای آخر سال نزدیک میشیم هر سال میاد و میره من امسال پیشرفت کردم تو کارام خدارو هم شکر میکنم اما جز خودش که همیشه هست و دیگه کسی نیست ...اومدم هرکاری کردم که این صفحه سیاه تنهایی سفید شه وپر از خاطرات خوب باهم بودن امانشدکه نشد انگاری قسمت من هم همینه که بنویسم اینجا و لحظاتم رواینطوری پر کنم یه مدت ننوشتم، آره ولی معنی اینونمیداد که دلتنگ نبودم یا اینکه تنها نبودم زندگی وفرصت های کمش این لذت نوشتن و ازم میگرفت به هرحال زمستون تموم شدبه امید اینکه زمستون دل همه ما تموم شه و به بهار برسیم  و این تاریکی و سرما بره وبرنگرده...عید همه دوستان مبارک دلهاتون شاد و سرزنده وبا هم به دور از تنهاییا

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت10:46توسط پریا | |

 

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت20:30توسط پریا | |

هر روز شیطان لعنتی خط های ذهن مرا اشغال می كند

هی با شماره‌های غلط ، زنگ می‌زند،‏

آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند.

دیروز یك فرشته به من می‌گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می‌زد

(حی علی الصلوة ).

چرا جواب ندادی ؟؟!!؟!

+نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت2:32توسط پریا | |

باز هم تنهایی و من... کسی که من رو هیچ وقت هیچ وقت تنها نمیزاره و این اوج خواسته منه که هیچ وقت تنها نشم چی دارم می گم بازم از تنهایی میگم کاش...می دونم خدا هست که هیچ وقت تنها نشیم اما تنهایی رو زمین خدا... عیب نداره خدا بزرگه از تنهایی من هم بزرگتره...فقط خدایا بهم بگو یا نشون بده که دارم کجا میرم بازم ناکجا...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت18:2توسط پریا | |

می خوام بازم بنویسم اما این بار احساسم رو نمیدونم قبلا اگر مینوشتم دلم تنگ میشد تنها بودم که مینوشتم اما الان...بازم تنهام اما احساسم رو نمیدونم چیه ؟!غصه هام باقی مونده اما خدا رو دارم قبلا هم خدا بود من نمیدیدم بریده بودم و توزندگیم این فاصله از خدا ...چوبش رو نخوردم چون خدا دوستم داشت من که فراموشش کرده بودم اما اون منو فراموش نکرده بود الان که کمتر مینویسم هیچی عوض نشده مجبورم اینجوری باشم توقع دیگران ازم بیشتر شده یه جورایی تونستم با این تنهایی کنار بیام...حتی دیگه گریه هم نمیکنم ...منی که حتی اگر میخواستم این صفحه های سیاه رو پر کنم بازم موقع نوشتن گریه میکردم اما الان اینقدر محکم شدم که گریه هم نمیکنم یعنی این محکم بودنه ...شاید...دیگه نمیخوام دلبسته بشم حتی به این صفحه چون شاید اینم فردا نباشه پس دلبسته هیچی تو زندگی نمیشم... در لحظه زندگی میکنم در لحظه ...در لحظه عاشق میشم همون لحظه فراموش میکنم در لحظه متنفر میشم در لحظه خوبی میکنم در لحظه گذشت میکنم ... و در لحظه همه رو فراموش میکنم...

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت11:21توسط پریا | |

 

بازم مثل همیشه تو آخرین خط می نویسم که

هنوزم دوست دارم مثل روزهای اول

+نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت1:36توسط پریا | |

کاش آسمان برای نازنینی که هیچکس را جایگزین نامش نخواهم کرد همیشه نیلی باشد.

+نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت1:30توسط پریا | |

وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم تو

 

 آنقدرخوب بودی که جیبهایم را نگشتی

 

و من آنقدر هول بودم که جای سیب دلم  

 

رابه تو دادم...

+نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت1:23توسط پریا | |