تبليغاتX
تنهایی

خواستم با کبريت نيمه سوخته بنويسم سياه و سفيد...


 

سياه رو که نوشتم ، شکست!


 

نخواست ديگه سفيد رو نگارش کنه...


 

کاش آدمها هم موقع دم زدن از پاکي ها سفيد مي بودند!!!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:20 توسط پریا |

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:18 توسط پریا |

گذشت زمان بر آنها كه منتظر مي مانند بسيار كند، بر آنها كه مي هراسند بسيار تند، بر آنها كه زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني، وبر آنها كه به سرخوشي مي گذرانند بسيار كوتاه است ، اما بر آنها كه عشق مي ورزند ، زمان را آغاز و پاياني نيست..........ويليام شكسپير

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:16 توسط پریا |

 

برای ارزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین

 

تر از فریاد...........!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:15 توسط پریا |

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:15 توسط پریا |

من دلم گرفته، آه

من دلم آز اين سكوت بي آمان

ازاين صبور بي اميد

از اين فغان بي صدا

من دلم گرفته آه

كي به آفتاب ميرسيم

كي به جلوه هاي ناب ميرسيم

كي به باغ ميرسيم؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:6 توسط پریا |

گره خورد نگاهم
به آن شور شيرين
دلم سخت لرزيد
تنم داغ شد
پشت پلكم پريد
ميان دو ترديد رفتن و ماندن
سرم، شرم خود را نثار زمين كرد
و رفتي
و آن اتفاق
تا ابد
با من است...


 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:4 توسط پریا |

خيلی دلم تنگه....غربت بديه......تنهايی و غربت....در کنار آدمهايی که گاهی حس می کنی زبونتو نمی فهمن!!!!

اون موقعها فکر می‌کردم چون  دو سه تا زبون بلدم همه زبونمو می فهمن!!!!

اما حالا فكر می‌كنم كاشكی كسی بود زبون دلمو می‌فهميد.....

 دلم بدجوری تنگه ....

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:3 توسط پریا |

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

نه هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:37 توسط پریا |

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شکسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر
پشت دري که باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط پریا |

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره... . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره... یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .... یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .... یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیره

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:0 توسط پریا |

سی ام تیر تولدمه اما...

اون نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:38 توسط پریا |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:37 توسط پریا |

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:32 توسط پریا |

دوستي ازم پرسيد

خيلي وقتها ميدونيم که داشتن چيزي محاله ... مگه نه؟


 

ولي با آرزوي داشتنش شاديم و خوشحال


 

خيلي وقتها ميدونيم محاله به آرزومون برسيم ...... ولي حاضر نيستيم از آرزومون بگذريم


 

اينو حق خودمون ميدونيم که براي رسيدن به اون آرزوي محال تلاش کنيم


 

به اين نيرو ......... به اين خواسته .......... به اين آرزو .......چه اسمي ميديد؟


 

اميد.............خوش خيالي ............. يا.....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:22 توسط پریا |

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 20:17 توسط پریا |

عاشقانه نوشتم تاعاشقانه بخوانند آنها که تنهادليل بودنشان رازيست که از يک گل درسينه دارند آنان که لحظه هايشان گذشت به سادگي همان باراني که باريد وخاطره هاي خوش روزهاي با هم بودن را ازخاطرشان شست آنان که تمام داراييشان يک گل بودويک دل که آن را نيز بخشيدند اماهرگز نرسيدند...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 20:12 توسط پریا |

می خواهم بگذرم،

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

 

اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودی

برای خودم که چگونه غرق تو شدم

 

و به یاد آوردم،

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم     

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم

 

می خواهم بگذرم،

از تو !

ز عشق ویران کنندهء تو !

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد ...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 20:8 توسط پریا |

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:36 توسط پریا |

وقتی دلت از همه چیزو همه کس می گیره...
اون موقعی که دیگه هیچی واست ارزش نداره...
درست یه ذره قبل از اینکه بغضت بترکه...
برو یه گوشه ی تاریک بشین...
آخه اونجا دیگه هیچی واست رنگ نداره...
اون موقع می فهمی هیچی ارزش نداره و همه یه جورن...
همه سیاه‌‌٬همه پوچ٬همه دروغ٬همه کلک٬حتی خودت!!!!!
حالا ببین ارزش داره واسه هیچ و پوچ خودتو ناراحت کنی؟
معلومه که ارزش نداره....
حالا یه کبریت بزن و ببین دنیا چه قد قشنگه...   نظر یکی از  دوستان

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:55 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...