تبليغاتX
تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:39 توسط پریا |

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:34 توسط پریا |

 
نمیدونم دارم چیکار می کنم اما فکر می کنم درسته !  دیگه نمیخوام احساساتی باشم .. درسته هنوزم دوستش دارم اما اینو باید گذاشت یه گوشه قلبت و به روی خودت نیاری ..

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:33 توسط پریا |

ديگه تموم شد اگر تا امروز كورسوي اميدي بود امروز ديگه تموم اما ته دلم راضي نيستم اون رفت دنبال سرنوشتش من چه طوري برم ... كه هنوزم...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:15 توسط پریا |

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:3 توسط پریا |

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:33 توسط پریا |

خيلي وقته هيچي ننوشتم يه جورايي دلم واسه همه چيز تنگ شده اما ايكاش همه به دلتنگياشون راحت اعتراف ميكردن اعتراف به اينكه يه وقتايي تنها ميشن اعتراف به اينكه راه رو اشتباه رفتن اعتراف به اينكه كاش همون لحظه گفته بودن دوست دارم اعتراف به اينكه يه چيزي تو زندگيشون كمه حتي اگه همه چي دارن و از داشتن اين همه چيز مغرورهستن و به ديگران نشوونش ميدن نميدوونم خودم تو اعتراف كردنام صادق بودم يا نه اما من اعتراف ميكنم ... كه تنهام ...اما خدا رو دارم... دوستش دارم...اما هدفهاي مهم تري دارم...پس بيخيال همه چيزايي كه به اوون ربط داره...اعتراف ميكنم كه به خودم قول دادم كه ديگه بهش فكر نكنم...اعتراف ميكنم كه نتونستم بهش فكر نكنم ... ميبيني چه ساده اعتراف ميكنم چه ساده قولي كه به خودم دادم رو ميشكنم پس من آدم محكمي نيستم كه ديگران بهم تكيه كنن پس آمادگيش رو ندارم ...اعتراف ميكنم به اينكه وقتي نتونستم قولي رو كه به خودم دادم عملي كنم پس قولي رو كه به ديگران هم دادم نميتونم عملي كنم ...اعتراف ميكنم كه به حكمت خدا ايراد گرفتم ... اعتراف ميكنم كه نفرينت كردم ... اما نفرينم نگرفت نميدوونم شايدم بايد صبر كنم تا نفرين و آهم كه ميدوونم به حقم بوده دامنت و بگيره ...بيخيال اعتراف ميكنم كه دلم نيوومد نفرينت كنم ...نميخوام نفرين كنم نفرين من خود تويي ...كه مدام جلوي چشم مني...اعتراف ميكنم كه لحظه لحظه با مني ، مني كه تو اوج نفرت بازم دوست دارم ...اعتراف كه هنوزم دوست دارم...اعتراف ميكنم برا خودم گريه كردم ...اما نميدونم شايد برا تو گريه كردم برا اينكه داشته باشمت واسه خودم مال من باشي ...كاش همه چي يه جور ديگه شروع ميشد يا اينكه جور ديگه تموم ميشد ...تازه ايكاش براي من فايده نداره هرچقدرم آرزو كنم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:14 توسط پریا |

خواستم با کبريت نيمه سوخته بنويسم سياه و سفيد...


 

سياه رو که نوشتم ، شکست!


 

نخواست ديگه سفيد رو نگارش کنه...


 

کاش آدمها هم موقع دم زدن از پاکي ها سفيد مي بودند!!!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:20 توسط پریا |

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:18 توسط پریا |

گذشت زمان بر آنها كه منتظر مي مانند بسيار كند، بر آنها كه مي هراسند بسيار تند، بر آنها كه زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني، وبر آنها كه به سرخوشي مي گذرانند بسيار كوتاه است ، اما بر آنها كه عشق مي ورزند ، زمان را آغاز و پاياني نيست..........ويليام شكسپير

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:16 توسط پریا |

 

برای ارزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین

 

تر از فریاد...........!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:15 توسط پریا |

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:15 توسط پریا |

من دلم گرفته، آه

من دلم آز اين سكوت بي آمان

ازاين صبور بي اميد

از اين فغان بي صدا

من دلم گرفته آه

كي به آفتاب ميرسيم

كي به جلوه هاي ناب ميرسيم

كي به باغ ميرسيم؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:6 توسط پریا |

گره خورد نگاهم
به آن شور شيرين
دلم سخت لرزيد
تنم داغ شد
پشت پلكم پريد
ميان دو ترديد رفتن و ماندن
سرم، شرم خود را نثار زمين كرد
و رفتي
و آن اتفاق
تا ابد
با من است...


 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:4 توسط پریا |

خيلی دلم تنگه....غربت بديه......تنهايی و غربت....در کنار آدمهايی که گاهی حس می کنی زبونتو نمی فهمن!!!!

اون موقعها فکر می‌کردم چون  دو سه تا زبون بلدم همه زبونمو می فهمن!!!!

اما حالا فكر می‌كنم كاشكی كسی بود زبون دلمو می‌فهميد.....

 دلم بدجوری تنگه ....

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:3 توسط پریا |

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

نه هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:37 توسط پریا |

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شکسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر
پشت دري که باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط پریا |

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره... . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره... یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .... یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .... یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیره

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:0 توسط پریا |

سی ام تیر تولدمه اما...

اون نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:38 توسط پریا |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:37 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...