تبليغاتX
تنهایی

 

کاش دلتنگ شقایق ها شویم

به نگاه سرخشان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم

 

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

 

کاش با چشمانمان عهدی کنیم

وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها

دردهای آبیش را بشنویم

 

کاش مثل آب،مثل چشمه سار

گونه ی نیلوفری را تر کنیم

 

ما همه روزی از اینجا می رویم

کاش این پرواز را باور کنیم

   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:59 توسط پریا |

 

کاش خداوند سه چیز را نمی آفرید:

                                                      غرور ، عشق ،دروغ

که انسان مجبور نمی شد به خاطر غرورش به عشق خود دروغ بگوید...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:53 توسط پریا |

گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .
 
من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم :

اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟

اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ...

اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ 

 
پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه .

 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ...
 
منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
 
یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
 
تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی می دوندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 
من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
 
از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
 
تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 
هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛

تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ،

به من از صفات و ذاتت چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .

 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
 

ازت متشكرم خدای خوب من.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:48 توسط پریا |

 

از وقتی تنهایی دوباره آمد سراغم٫

کوچ کردم به خلوتگاه تنهاییام٫

با هر شب پر از غم و غصه اش ٫

یک برگ از دفتر خاطرات دلم را٫ زنده کردم و

به یاد لحظه لحظه ی خاطراتم با تو ٫

خیس از اشک شدم ...

وقتی رسیدم به روزهای بارونی٫

انگار آسمونم دلش گرفت٫

دلش گرفت و همراه من٫

 مثل همون روزا عاشقانه بارید٫

خیسی قطره های دل آسمون٫

 روی دل شیشه ای من ٫

خاطرات اون روزا و برام تازه تر از همیشه کرد ٫

انگار دوباره کنارم بودی... 

وقتی به خودم آمدم ٫

بیشتر از همیشه جای خالی تو کنارم احساس کردم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:46 توسط پریا |

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:21 توسط پریا |

چه چشم های بی شعور و بی انصافی است چشم هایی که آن قطره را اشک چشمان منتظری میپندارند!آن قطره جان من است که ذوب شده است٬ قلب من است که گداخته است‌٬عمرمن است٬اندیشه من است٬شعر من است٬هستی مذاب من است......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:25 توسط پریا |

صورت زشت مرا رنگ لعابی بدهید

صورت زشت مرا رنگ ولعابی بدهید بعد عاشق شدنم یکسره رسوا شده ام جزو منفورترین مردم دنیا شده ام پدرم آدم دارا که نبود عشق من لنگه حوا که نبود دل من آنچه که می خواست نشد کمر خم شده ام راست نشد زیر این تهمت و دشنام شکست دلم ازهرچه که خوبی ست گسست به جهنم که همه بد شده اند روی دریای دلم سد شده اند صبح فردا سر هر کوچه که شد می دهم نمره به هر سوژه که شد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:27 توسط پریا |

اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این وره دنیا که به یادش مونده اسمت

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تمومه بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم

همه رو بجون خریدم ولی از تو نبریدم

هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تورو دیدم

 تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:25 توسط پریا |

روی قلبم نوشتم ورود ممنوع........................................عشق لبخندی زد و گفت من سواد ندارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:24 توسط پریا |

 

آدما یک زمانی تو زندگی به جایی می رسن که احساس خلاء می کنن ٫

احساس تنها بودن ٫

حتی اگه خیلیا دور و بر شون باشن ٫

حتی اگه برای خیلیا دوست داشتی باشن و خیلیا رو دوست داشته باشن ٫

بازم احساس تنهایی می کنن...

اما اینبار دونبال یک حس قشنگ تو چشمای عاشق دلشون می گردن٫

این اون زمانیه که٫ تصمیم می گیرن ٫

اراده می کنن و انتخاب می کنن ٫

اما وقتی انتخاب می کنی٫ با ید بدونی داری بهترین دوست و همدم و

همراز و عشق دلتو انتخاب می کنی٫ تا آخر عمر...

باید به این باور برسی که٫ تو این دنیا ٫

بین تمام آدمای دور و برت ٫هیچ کس از اون به تو نزدیک تر نیست ٫

پس مراقب باش ٫

مراقب باش٫ که خواسته یا ناخواسته ٫

دل کوچک و عاشقشو نشکنی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:15 توسط پریا |

 

یک لحظه هایی تو زندگی ما هیچ وقت تکرار نمی شه

و

هیچ وقت فراموش نمی شه ٫

مثل اولین دیدار ٫

اولین باری که نگاهم به نگاهش دوخته شد

و

ته دلم لرزید ٫

اولین باری که تو قلبم این حس قشنگ و پیدا کردم٫

اولین باری که کنارم بود و بهم درس می داد٫

اما بجای گوش دادن٫ فقط به چشماش خیره بودم

و

نگاهش می کردم٫

اولین باری که بهم گفت : دوستت دارم ٫

اولین قرار ٫

اولین باری که هم قدم شدیم٫

اولین باری که همنشین شدیم٫

اولین جدایی بعد از اولین قرار

و

چشمای بی قراری که با تمام وجود می گفت : نرو ٫

اولین باری که دلتنگش شدم٫

اولین باری که نگرانش شدم

و

حس نگرانی انو در مورد خودم فهمیدم ٫

اولین باری که دلم برای شنیدن صداش پر می کشید

و

از شنیدنش محروم بودم٫

اولین باری که از غصه دوریش بارونی شدم

و

هیچ چیز جز کنار اون بودن آرامم نمی کرد ٫

و

اولین باری

که با چشمای خیس ٫

تو هوای سرد زمستون ٫

رو بلندی کوه ٫

تو آغوشش به آرامش رسیدم

و

بهش گفتم :

دوستت دارم عزیزم٫ تا همیشه .

و

خیلی لحظه های قشنگ دیگه

که از ناب ترین لحظه های منه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:14 توسط پریا |

(حالا من سفر ميكنم از شهر غصه و دل ميكنم از زادگاهم چون ميخواهم از مرز تكرار عبور كنم و به مانند يك پرنده ي آزاد به هركجا سرك بكشم .)

 

ولي با اين تفاوت كه هيچ همسفري نميخوام ، چون تجربه هاي گذشته توي سفرهاي قبليم خاطرات خوبي را با خودش به همراه نداره.

نميدونم شايدم باز هم دارم اشتباه ميكنم ، شايد هنوزم بشه يه همسفر خوب پيدا كرد ولي  ديگه من نميتونم همسفر خوبي براي يه مسافر باشم و

نميخوام دوباره حماقت كنم ،

 نميخوام ريسكِ تازه اي تو زندگيم بكنم ،

البته ميدونم كه با اين كارم باعث ناراحت شدن خيليها ميشم ، شايد اونها مي خوان با من همسفر بشن و بهم ثابت كنن كه همه ي مسافرا مثل هم نيستن  ولي اين از بدشانسيه اونهاست كه يكم دير اومدن و من تصميم  دارم تنهائي به سفرم ادامه بدم و اونها اگه دوست داشتن ميتونن پشت سر من راه بيوفتن و تا هركجا كه ميتونن به دنبالم بيان . اينطوري من هم راحت ترم چون به پشت سرم نگاه نميكنم و نميبينم كه كي ميمونه و كي نميمونه   و تا وقتي كه به مقصد نرسيدم به پشت سرم نگاه نميكنم .

 

من هنوز هم مسافرم ، مسافر همون جاده هاي زندگي  ولي اينبار خسته نيستم ، بلكه انگيزه ي زيادي دارم تا ثابت كنم ميتونم به تنهائي هم به راهم ادامه بدم و با توكل به تنها يار و ياورم به پايان جاده برسم و تا هميشه پاك بمونم .

نمیدونم واقعا چیکار کنم مدام پشیمون میشم باید اعتراف کنم ثبات فکری ام رو از دست دادم مثل هوای بهاری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:54 توسط پریا |

هيچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما هر کس می تواند از همين لحظه آغاز کند و پايان خوشی را برای خود رقم بزند. خداوند وعده ی روزهای بدون رنج، خنده ی بدون گريه، آرامش بدون تشويش و آفتاب بدون باران را به ما نداده است. بلکه وعده ی توانایی گذراندن روزهای سخت زندگي، آرامش بعد از گريه و روشنایی راه را به ما داده است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:42 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...