تبليغاتX
تنهایی

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:22 توسط پریا |

 
امشب باز آسمان دلم ابریست

دل بهانه ی تو را می گیرد

دیدنت را میخواهم و بودنت را

چه کنم با این دل شکسته ی بیقرار که خواب و قرار از من گرفته

آخ که چه سخت است دلتنگی وندیدن ، دوست داشتن و بهم نرسیدن !

نازنینم !

بگو چه کنم

بگو از کدامین افق طلوع خواهی کرد

بگو با کدامین سحر خواهی آمد بگو.....

بگو چه کنم دردهای این دل بیقرارم را .......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:28 توسط پریا |

 

خستگی هامو ....

                        غصه هامو ...

                                         گریه هامو ...

آشفتگی های گاه و بیگاهمو ...

                                         بی تابی های بی پایانمو ...

گله هامو ...

               تنهایی هامو ...

                                   دلتنگی هامو ...

 

                                   هیچ کدوم رو نمی تونم تحمل کنم !

 

خدای مهربونم !

                       تو چقدر بزرگی ...

 

که بار غصهء همه و بیشتر از همهء اینهمه آدمایی ...

 

       که اینهمه بیشتر از همه ای هستن که من میدونم

 

                                                       ... به دوش میکشی ؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:26 توسط پریا |

امشب فهمیدم که تنهاتر از اوونی هستم که فکرشم میکردم.................

تا حالا فکر میکردم دوستانی دارم که به یادم باشن اما این فکرم اشتباه بود...................

مثل همیشه...................

شایدم دارم عجولانه تصمیم میگیرم ...................

مثل همیشه....................

ومن تنهام ......................

مثل همیشه...................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:24 توسط پریا |

پيشاپيش عيدتون خييييييييييييييييييييييييلي مبارك.................. اميدوارم سال جديد واستون سراسر خوشبختي و سلامتي باشه و احساس كنيد خوش شانس ترين ادم اين كره خاكي هستيد.زمان تحويل سال دعا براي عاشقا يادتون نره.خيلي تنهان.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:41 توسط پریا |

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:39 توسط پریا |

 

مرا از تنهایی چه باک که بی آن تنها تر از تنهایی ام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:50 توسط پریا |

 

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک با ش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:47 توسط پریا |

 

گیرم که من تو را دوست دارم به تو چه!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:16 توسط پریا |

 

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:9 توسط پریا |

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:58 توسط پریا |

خسته از همه بی‌تفاوتی‌ها

خسته از همه لَج بازی‌های کودکانه

خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن

دلتنگی‌هایم شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد

دستم شبیه دست‌هایت شده

راستی دست‌هایمان چه شکلی بود

بال‌بال می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام

همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن و

حالا که برگشته‌ام آیا مرا می‌بینی؟

آیا مرا نقاشی می‌کنی؟

آیا برایم باز هم می‌خوانی؟

برگشته‌ام با همه آنچه داشته‌ام

نگو نمی‌شناسی‌ام، من شبیه دیروز تواَم

و تو حالا شبیه دیروز من

بیا تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم

نگاه کن! خیلی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:53 توسط پریا |

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت



عاقبت بر عشق من خنديد ورفت



چشم از من کند و دل از من بريد



حال بيمار مرا فهميد و رفت


اشک در چشمان سردم حلقه زد



بي مروت گريه ام را ديد و رفت



با غم هجرش مدارا ميکنم

 

گر چه بر زخمم نمک پاشيد رفت

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:25 توسط پریا |

پرواز را بهانه بال وپرم کنید

                                من هم کبوترم به خدا باورم کنید

بالم زلالایی شب خواب رفته است

                                  لختی رها زوسوسه بسترم کنید

از غنچگی  درآمدم وگل شدم حالا

                                     هنگام آن رسیده دگر پرپرم کنید

آغاز را به غفلت ووحشت گذاشتم

                                       پس عاقبت بخیر دراین آخرم کنید

هستیم بی حساب  من و عقل وعافیت

                                       آگاه از محاسبه محشرم کنیدا

امشب برای جشن خداحافظی

                                          پرواز را بهانه بال وپرم کنید

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط پریا |

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

                            قطره عبور كرد و گذشت


         
                         قطره پشت سر گذاشت

                                        قطره ایستاد و منجمد شد

                                              قطره روان شد و راه افتاد

                                                    قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت



تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

                                     خدا قطره را به دریا رساند

                                                قطره طعم دریا را چشید

                                                            طعم دریا شدن را



اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!


قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را
!

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:47 توسط پریا |

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:43 توسط پریا |

نمی دونم چرا ٫ ما آدما٫ هیچ وقت٫

 قدر طلایی ترین  و عاشقانه ترین لحظه های با هم بودنمون و نمی دونم ؟!

به راحتی٫ ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های کنار هم بودنمون و می گذرونیم٫

 به امید اینکه لحظه های زیباتری هم در راه  ...

غافل از اینکه٫

این لحظه ها٫ همون بهترین و زیبا ترین لحظه هاست ٫که الان به شیرینی ازش یاد می کنی و

حسرت یکبار تکرارش به دلت مونده ...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:42 توسط پریا |

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت.

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی،

روی خندان تو را کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را بی قید،

             و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد،

وتکان دادن سر را که عجب،عاقبت مرد؟

افسوس، کاشکی می دیدم... 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:7 توسط پریا |

 
 

ای خدا قسم به رازم..

    که ازت نمونده پنهون..

        به تموم اشک چشمام..

             به همین حال پریشون..

                    دیگه طاقتم نمونده..

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:2 توسط پریا |

 

    کسی کو تا که رازم را بگویم

     گناهم را به اشک خود بشویم

     و او هم رفته تا در غربتی سرد

     میان باغ پاییزی برویم

     نمی دانم چرا اما گمان کرد

      که جایش را کس دیگر گرفته

     چرا پنداشت از این قلب خسته

     وفا و مهربانی پر گرفته

     ولی این بار اگر چشمش بیفتد

     به من آن آشنای آسمانی

     به او این بار میگویم مسافر

                    الهی بیایی و بمانی......

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:1 توسط پریا |

نشد ز عشق برای همیشه دور بمانم

                شکوه چشم تو نگذاشت با غرور بمانم..

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:54 توسط پریا |

 

یادت میاد چی شد که من یک دفعه عاشقت شدم

بدون اینکه بذاری وارد قایقت شدم

یادت میاد نگات پر از شکایت و فاصله بود

اما به جاش نگاه من صبور و پر حوصله بود

یادت میاد وقتی بهت گفتم چقدر دوست دارم

گفتی ببین من فرصت این قصه ها رو ندارم

یادت میاد با این جواب خسته شدم از زندگی

تو رفتی و من موندم و یه دریا غرق تشنگی

یادت میاد به چشم تو فقط یه دیوونه بودم

یا مثل یه مرغ غریب دنبال یه دونه بودم

یادت میاد که عمر من وقف تو و پنجره بود

یه روز چشمت افتاد به من این بهترین خاطره بود

یادت میاد دل تورو یکی یه جایی برده بود

اون وقت دل من خودشو به چشم تو سپرده بود

یادت میاد حتی یه بار دلت واسه دلم نسوخت

چشات یه بار نگاهشو به چشم عاشقم ندوخت

یادت میاد گفتی باید به دوریت عادت بکنم

باید تو رویاهام به تو بازم محبت بکنم

یادت میاد تو رفتی و به آرزوهات رسیدی

به سادگی رو رویاهام یه خط قرمز کشیدی

اگرچه یادت نمیاد اما میخوام دعات کنم

بر نمیگردی ولی من بازم میخوام صدات کنم..

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:53 توسط پریا |

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

 وسعت تنهائيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

 در هجوم لحظه هاي بي کسي

درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

 لحظه پايانيم را حس نکرد...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:49 توسط پریا |

 

میگن سنگ صبور٬ راست گفتن چون کسی که از پوست و خون باشه دیگه حوصله اش از شنیدن درد دل تنهایی خسته میشه این وبلاگ سنگ صبور منه ٬سنگ صبور حرفایی که به کسی نمی شه زد و اگر هم بزنم طرفم به قصد و غرض میگیره .پس یه دنیا سلام به تموم اونایی که با من همراه  شدن و به حرفام گوش میدن..........خیلی تنهام 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:45 توسط پریا |

از تنهايي نگو

دلتنگي هايت را ورق نزن

بغضت را به تماشا نگذار

دلت را به تصوير نکش

نيازت را فرياد نزن

گوشهايت را با دست بپوشان تا صدايي نشنوي

صدایی که از عشق می گوید

و بعد سکوت می کند

سکوت می کند...

پنجره ی دلت را باز کن

به آسمان همیشه گرفته اش نگاه کن

کجا گم شدی؟

کی؟

می بینی؟

حتی نم نم شاعرانه هم نیست

بها نه ای برای انتظار نیست

پس

تنهاییت را نفس بکش

دلتنگیت را همچون دفتر شعرت پاره کن

بغضت را در خلوت بشکن

دلت را فراموش کن

نیازت را بکش

وبا اشک هم آغوشی کن

گوش کن ...

چیزی در دلت می گوید

غروبت فرا رسيد

به تماشا بنشين ...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:24 توسط پریا |

 

عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و

                           چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچک.......

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:22 توسط پریا |

تنها شاهداشکهای شبانه ام همین صفحه ی سیاه وخطوط سفید است. هرگزنخواستم چشم نامحرم این لحظه های نا آشنا و فروریختن اشک بر گونه هایم را ببیند.

همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهاییم گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود.

اما تو..تو از گریه های پنهانی من باخبری.چه کنم گاهی همین گریه های گاه گاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند.

باور کن تنهایم..........

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:21 توسط پریا |

امروز دلتنگم

  دلتنگ از دنیایی که جز سیاهی در آسمان آن هیچ چیز نمی درخشد

            دلتنگ از آدمهایی که جز کینه در قلبشان هیچ چیز نمی روید

  دلتنگ از همه روزهای سیاه

                 از همه آسمانهای بی ستاره

      از خودم

                 از روزم

                         از روزگارم

می نویسم

 برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد

می نویسم

       از سرابی که همه هستی ام را به یغما برد

               از گردابی که تمامی شکوفه های امیدم را بلعید

                       و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت

می نویسم

     از بغض

              از سکوت

                      از هر آنچه باید بشکند

می نویسم

          از دردهای التیام نیافته

                  از بغضهای بی صدا شکسته

 برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد..

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:19 توسط پریا |

 

کاش غرورم را که در پستوی سادگی ام پنهان بود می يافتی،

اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:16 توسط پریا |

 

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از زمین جمع میکرد . بهش گفتم کمک میخوای ؟

گفت : نه

گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم

گفت : نه خودم جمع میکنم

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بد جوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : میدونی چیه رفیق ادما ی این دوره زمونه دل داری بلد نیستن

وقتی میخوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین

و میشکوننش

میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده

گفت وتیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش ازم دور شد

ومن توی این فکر بودم که چرا ما ادما دلداری بلد نیستیم

دلم میخواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم

برگشت و گفت : رفیق دلم رو به دست هرکسی نسپردم

اون برای من هرکسی نبود من برای اون هرکسی بودم

گفت اینبار رفت سمت دریا

سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:0 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...