یه وقتایی تو زندگی من ... تو... یاهر کی....به نقطه ای میرسیم که باید اعتراف کنیم که بزرگترین اشتباه زندگیمونو مرتکب شدیم، من به اینجا رسیدم و میدوونم که اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما خب همه میگن باید از اشتباهت درس گرفت ...اما شده تاحالا که اشتباهتون هیچ درسی بهتون نده !؟...شاید اگر روراست باشم با خودم باید بگم که اشتباه من یک تاوان و یک درس داشت ،تاوان این اشتباه که فکر نکنم چیزی تو این دنیا بتونه جای اونو برام بگیره غرورمه ..که اونو از دست دادم برای کسی و چیزی که ارزشش رو نداشت و درسی گرفتم که هیچوقت،هیچوقت فراموشش نمیکنم این بود که با احساس تصمیم نگیرم چون همیشه هم احساس آدم راست نمیگه ...اما ای کاش می شد این تاوان و درس رو فراموش کرد ولی نمیشه..... چون اگه با احساس نشه تصمیم گرفت دیگه هیچ لیلی و مجنونی ،هیچ شیرین و فرهادی هم نیست که بشه به اوونا گفت عاشق......چون نخستین تابش عشق آخرین تابش عقل است.. درست یا غلطش رو نمیدوونم ...اما یه عاشق همیشه با احساس تصمیم میگیره و عمل میکنه .....

منتظر بودم بیائی دیر شد
آسمان سینه ام دلگیر شد
گنبد چشمان خیسم ناگهان با هلال ابرویم دلگیر شد
منتظر بودم بیائی دیر شد
آه هایم ناله شبگیر شد
زیر پاهایم زمین تبخیر شد
در تمام کوچه های بیقرار
قصه بی میلی ات تفسیر شد
منتظر بودم بیائی دیر شد
خوابهای کهنه ام تعبیر شد
دسته گلهای غرورم بی سبب
زیر پای خشم تو تحقیر شد
منتظر بودم بیائی دیر شد
تا که قلبم از عبورت سیر شد
عاقبت این بی وفایی های تو
باز هم جرم من و تقدیر شد...
و من احساس میکنم اندکی دیر شده است.
دیر برای کم کردن فاصله ها و تو اینک ای سراب زیبا بنگر که دگر نگاهت در پشت کوه غرور بی جا محو و خاموش شده و چه آسان از من و خاطراتم سیر شدی
مثل یک قطعه سنگ شدی، سرد و بی روح و اینک بیا در زیر باران اشک های من
گلهای تنهائیت را آبیاری کن...
بی تو شعر آخرم رو ...
روی خاکت می نویسم...
ولی فردایی نونده
واسه این چشمای خیسم
فاصله بین من تو
یه وجب غبار سرده
میگه اون که رفت از اینجا
رفته و بر نمی گرده...
خیلی سخته بنویسم واسه تو
حالا که منو نمی خوای برو
نمی شه باهم بمونیم حتی یک روزش محاله
تو بخوای عاشق من شی،نه دروغه،نه خیاله
تو دووسم داشته باشی نمی شه اصلا،نه بعیده
آرزوم توئی تو،اما،کی به آرزوش رسیده
دو تا قلب یادگاری رو درخت پیر کوچه
زیرشم نوشته با عشق،زندگی بی تو چه پوچه
همه گریه شون گرفته،مث ابرای بهاری
هنوزم ورد زبونت،اینه که دووسم نداری
دیگه چاره ای نمونده،دست شوم سرنوشته
که همیشه اسم مارو با یه فاصله نوشته...
ای آنکه به وقت شادی یاد تو
مرا به اعماق تفکر فرو می برد و
شعفی توصیف ناپذیر
به جانم می اندازد.
ای آنکه یاد تو در لحظه های
شوم حجوم غصه ها قلبم را سرشار از
آرامش و لطافت و اطمینان می کند.
ای آنکه تنها به هنگام نیاز هراسان
فریادت میزنم و تو وجودم را
از احساسی که گویای بزرگی و عظمت و
بخشش است لبریز می کنی.
ای آنکه به وقت دویدن در سبزه زار های
بی انتهای اهریمنی سر درگم می گردم
همچون جاده ای نورانی
مرا به سوی خود می خوانی،
ای آنکه دوستم داری،
ای آنکه دوستت دارم،
ای آنکه همیشه در همه جا به یاد تو ام،
ای آنکه یادت آرام بخش دلهاست و
ای پروردگار پر عظمت نا شناختنی،
تو خود بهتر می دانی که تنها تو را می پرستم و
به امید تو زنده ام...
دچار یعنی چه ؟!
دچار یعنی عشق.
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود.
وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست .
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.
وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر .
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .
و او وثانیه ها می روند آن طرف روز
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی است!

وقتی که خیلی احساس تنهایی می کنم دوست دارم برم تو یک چهار دیواری تنگ و سرد و تاریک که فقط به اندازه جسم من جاداره و فکر می کنم اونجاست که دیگه ناراحت نمی شم از اینکه این همه ادم دور و برم می بینم ولی حتی یکیشون نمی تونه حرف منو بفهمه - آره واقعا وقتی احساس تنهایی می کنم.. چون کسی حرف منو نمیفهمه و فقط مسخره میکنه یا اینکه نمک رو زخم دلم میپاشه...

بازم این دل تنگه میدونم تکراریه اما خب چیکار کنم زود زود دلم تنگ میشه ...
نمیدونم چیکار کنم به خاطر غرورم که شکسته باید یه کاری میکردم اما،اما ...به خاطر اینکه هنوزم ته دلم دوستش دارم ،دلم نمیاد ...
اما از عشقی که به نفرت تبدیل بشه باید ترسید...
فکرو خیال نمیذاره که فراموشش کنم هرچی که به اوون ربط داره مدام جلوی چشمامه ...
خدایا تو تنها پناه من هستی و این صفحات سیاه ... هر وقت کم میارم اینا فقط آرومم میکنه...
امشب آسموون داره میباره بی ریا و راحت بدوون این دغدغه که نکنه کسی ببینش اما من هنوزم برای گریه کردن باید صبر کنم همه آرووم بگیرن اونوقت من هم با گریه های بیصدا و یواشکی آروم بگیرم ....
آخ زمونه چرا اینطور شد ...خدایا من اونو میخواستم چرا ؟حتما صلاح من بوده رو من قبول ندارم چرا برای یکی دیگه هست اما برای من نیست؟ گلایه دارم اما شاید کفر باشه اگه به کار خدا ایراد بگیرم دیگه نمیدونم صلاحم چیه .!!!هرچی پیش آید خوش آید،من که دیگه آخر خطم ...به آینده هیچ امیدی ندارم میخوام خودم و به خاطر یه نفر به آب و آتیش بزنم تا شاید زندگیه اوون درست شد ،دیگه حتی نمیدوونم تصمیمم برای زندگی درسته یا نه ؟خدایا کمکم کن نمیتوونم ،اگرم بیخیال بشم که نمیشه مدام به یادم میاد ،آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ دنیا آخ ...
اما نه تقصیر دنیا و زموونه نیست مقصر کیه نمیدونم مقصر دله منه که به کسی دل بست که نمیدونم ارزشش رو داشت یا نه باید به اوونی دل میبستم که همیشه پشت سرم بود اما دریغ از یک نگاه ...که تقدیمش کنم !دیگه از این دنیا سیرم دیگه به یاد من نیست...این رسمش نبود ،دلم پر غمه ، شاید دارم چرند میگم اما هرچی به ذهنم اوومد رو نوشتم تا سبک بشم...الان یکم بهترم،اما هنوز تنهام ،بازم مثل همیشه...کاش فقط یه بار دیگه باهام حرف میزد،حتی خیلی کوتاه همونم منو راضی میکرد،خدایا خیلی بدبختم که یه چیز کوچیک رو ازت میخوام اما اوونم بهم نمیدی...خدایا اوونم زیاده همون قدر که فقط ببینمش و یه بار دیگه تو چشاش نگاه کنم بسه...آخه تو چشاش همه دنیارو میبینم... آرزوهام خیلی کوچیکن امیدی به آینده ندارم برای فردا آرزو میکنم اما بازم فردا جز آینده اس...پس اگه امید نداشتم آرزونمیکردم واگه آرزو نمیکردم پس زنده نبودم،پس هنوز زنده ام و نفس میکشم از همون هوایی که اونم داره نفس میکشه...پس چقدر خوشبختم... به همینم راضیم...بغض بغض بغض چیزی که همیشه اجازه نمیده حرفامو بزنم...
به هر جایی که پا می گذارم سنگ می روید سـر راهـــــــــم
شکسـتـــــم بارها امـــــا نمی آید صـــدای ریــزش آهــــــــم
مپرس از وسعت انــــدوه من آنقدر دلتنــــــــــگم برای تـــــو
که حتی خلوتی دیگر برای شــعر گفتن هم نمی خواهـــــــــم
مگو برگرد دیگر دیر شد، این را زچشمـانــــــم نمی خوانی
زکفر گیسوان فتنه بار توست گـرچندی اســت گـمراهــــــــم
مخواه ازمن دراین شبها که دسـت ازاین جنـون تازه بردارم
قیامت گر کنی هر گز من از این دیوانـگی هایم نمی کاهـــــم
همه شب آسمــــان مهتــاب می ریزد به روی کوچه بی تــــو
ولی من این شب واین کوچه را بی چشماهای تونمی خواهم...



ای گل زیبـــــا ، بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای زکــــوی تو بردم
گوشه تنها ، چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم
من دگر آن نیستم به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام ، به هیچ نیــرزم
عشق فریبم دهد که مهــــر ببنــــــدم
مرگ نهیبم زند که عشــــــــق نورزم



خیال نکن ماهی...!!!
وسعت سیاهم راازتوخواهم گرفت تا بی معناشوی!!!
بی تو یک روز در این خاطره ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خوام مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خوام مرد . . .
گلهای یاس را شبها میان بستر خود می پراکنم
آنگاه تا سپیده دم . . .
انگار با توأم !
... راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم ؟ . . .

خدایا!!!!
چندوقته همه چیز یه جوریه
......
نکنه نیستی دیگه!!؟؟
نه میدونم تو هستی
......
پس من کجام......گم شدم خدا..... کجاپیدات کنم؟؟

اول از همه، برایت آرزو میكنم كه عاشق شوی ،
و اگر هستی ، كسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از كسی نیابی.
آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم كه دشمن نیز داشته باشی......
نه كم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند ........
چون این كار ساده ای است ،
بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند .....
و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم گربه ای را نوازش كنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یك
سهره گوش كنی ، وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراكه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یكبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
كه اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
غازید ...... ? باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بی
اگر همه اینها كه گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ......................
ویكتور هوگو
عاشقي روح مرا آزرده است
خنده هايم را ز پيشم برده است .
عاشقي را ميتوان تحقير کرد؟
عاشقي را ميشود زنجير کرد؟
عاشقي يک اتفاق ساده نيست
صحبت ازدل بردنو دلداده نيست
عاشقي تفصير يک پيغام نيست
صحبت از آن دانه و اين دام نيست.
عاشقي تصوير يک پاييز نيست
يک شب سردو ملال انگيز نيست..

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای
دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.
مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای
و آهی از دل نکشيده ای؟؟
به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟
چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟
عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که
قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست.
دردی است که زيبايی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق ديد و نوای اميد بخشش را در تپش قلب او شنيد..
عاشقی زيباست.همچون لحظه ی ديدار،عاشقی زيباست.....
و عاشقی بس زيباست

من دلم تنگ کسی هست
که به دل تنگی من می خندد

نمیدونم چرا این روزای عید همشون مثل غروبای جمعه هستند آدم و فقط دلتنگ میکنن شایدم فقط من اینجوری ام وقتی به سال گذشته فکر میکنم و با خودم میگم اگه درست عمل کرده بودم الان منم کنار دیگران شاد بودم و عید و جشن میگرفتم گریه ام میگیره همه میگن بایدطوری تصمیم میگرفتی که آخر سال از سالی که گذشت یه نتیجه خوب میگرفتی نه اینکه هر روز٬هر شب٬ُهر لحظه٬با یادآوری یه خاطره ٬یه عکس٬یا هرچیز دیگه ای که تو رو به یاد اوون میندازه بغض گلوتو بگیره و با خودت بگی چرا؟چرایی که هیچ وقت جوابی براش نداشتی...................آخ آخ که نمیدونم چم شده دیگه هیچی تو زندگیم خوشحالم نمیکنه منی که یه لحظه خنده از لبام دور نمیشد به اینجا رسیدم........چرا؟ بازم چرا ؟!دیگه وضعم خنده داره همش میگم ایکاش ٬شاید٬چرا؟٬ نمیدونم شاید دارم تاوان گناهام روپس میدم گناهی که هنوز نمیدونم مرتکب شدم یا نه؟شایدم گناه اون بوده اما هر چی بوده وهست میتونست جور دیگه تموم بشه٬همش گریه ٬گریه ٬ آخرش که چی اما یه چیز رو میدونم اونم اینه که دیگه به احساسم اطمینان ندارم٬با منطق خیلی بهتر میشه تصمیم گرفت اینو به همه میگم به همه اونایی که دلشون برای یکی یه موقعی گرفته و هنوزم اون رو تو خاطرشون دارن ٬میگم که با احساس تصمیم نگیرین...

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت
عاشقي باش كه گويند به دريا زد و رفت !!!


آیا ز خود پرسیده ای؟
لطفا جوابم را بده آیا ز خود پرسیده ای؟
پرسیده ای آخر چرا این آدم بی هم نفس پی در پی آن اندر قفس روی به سوی تو کند تو را نگاه می کند آیا ز خود پرسیده ای؟
بگذار تا اینکه جوابش خود دهم. آری منم بی هم نفس افتاده ام کنج قفس همیشه دورم ز هوس پر پرواز ندارم بپرم چونکه آن چشم سیاه ساده رو با نگاه و نظرش روانه کرد تیر به سوی دو پرم.آن سیه چشم تو بودی و منم آن که از روی تو مستانه به تو می نگرد.آن منم پرنده کنج قفس که هر زمان به تو نگاه می کنم دو بال از جنس صفا کنار خود همیشه احساس کنم و با همان دو بال من سوی تو پرواز کنم .جدا شوم ز این قفس سوی تو آیم و رها شوم ز این قفس.تو را در آغوش کشم من عاشق تو شوم و توهم برای من نفس.
وای تا حالا هیچ وقت خودمو اینجوری واسه کسی خورد نکرده بودم خیلی وقت بود که گریه نمیکردم وقت نوشتنم اما این بار اشکام آروم اروم داره میریزه
خیلی نابودم کردی یادته دعام این بود میگفتم خدایا آن ده که آن به
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ نفسم بالا نمیاد
نمیتونم دردام و بگم به کی بگم
بهت اسرارم رو گفتم اگه دوستم داشتی حاضر نبودی بشنوی اسرارمو
اگه دوستم داشتی نمی زاشتی هی بگم دوستم داری؟ ترو خدا بگو دوستم داری؟
آخرشم نگفتی که دوستم داری
انتظار از تو ندارم منو تنها جا بزاری
تک و تنها تویه دنیا تو منو دوستم نداری
ارزش شکستن غرورم رو داشتی؟؟؟

همیشه با خودم می گویم از شرم و حیا و آن بلایی که نگاهت بر سرم آورد.بلایی که برای من به جز عشق و جنون یک درد دیگر را به سر آورد و آن هم درد بی درمان این دنیای نا مرد است که هر دم مانعی از جنس انسان می تراشد تا که عاشق را ز آن روز وصال یار دور گرداند و عاشق را ز معشوقش جدا در اوج تنهایی نگه دارد، نمی دانم ولی انگار لذت می برد از این همه ظلم و ستم ،ولی شاید حسادت می کند چون خود یکی هست و ندارد آن کسی را تا برایش نقش یک معشوق را بازی کند.
دل من نرمتر از جنس حرير، دلم از جنس بلور،
گر تو را قصد شكستن باشد، سنگ بي انصافيست


