تبليغاتX
تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:15 توسط پریا |

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيافتم!

 

چه ترانه بي اثر بود، مث مشت زدن به ديوار

اولين بغض شكستن! آخرين خدانگهدار!

                             من به قله ميرسيدم اگه همترانه بودي!

صد تا سد‏‏‎ُ مي شكستم اگه تو بهانه بودي!

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!

 

بـا تـو فـانــوس تـرانـه يـه چـراغ شـعـله ور بود

لحظه ها چه عاشقانه قاصدك چه خوش خبر بود

 

كوچه ها بدون بن بست،‌ آسمون پر از ستاره!

شبا گلخونه‌ي خورشيد، واژه ها شعر دوباره!

 

دست تكون دادن آخر توي اون كوچه‌ي خلوت!

بغــض بي وقفه‌ي آواز! گريه هاي بـي نـهايـت!

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيـفـتـم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:11 توسط پریا |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:7 توسط پریا |

من نشانی از تو ندارم عزیز !
اما نشانی ام را برای تو می نویسم در عصر های انتظار به حوالی بی کسی ها قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو
کلبه ی غریبم را پر سو جو کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی! در نیمه باز یک کلبه است بازش کن ! به سراغ پنجره ی بغض برو وحریر غمش را کنار بزن
مرا خواهی دید با درد های کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار فاصله ها نشسته ام
...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:49 توسط پریا |

ستاره درخشان من كه در قلب اسمان عشق مارا فراموش كرده اي و مي درخشي

من در انتظار ديدنت تنهاييم را در اغوش گرفته ام و كنار قلبم نشسته ام تا تو بيايي

و فاصله ها جاي خود را به نگاه هايي بدهند كه از عشق لبريزند باوركن

فراموش شدگان هرگز فراموش كنندگان را فراموش نخواهند كرد

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:57 توسط پریا |

تو دیگر ما شدن ها را نمی بینی و من می خواهم وآن را نخواهم دید و تو در زیبا ترین شبها خودت را از نگاهم بی اثر کردی مرا از مرگ عشقت بی خبر کردی تو میگفتی وجودم با وجودت اوج می گیرد تو میگفتی عشقت تا قیامت هم نمی میرد ولی من دست عشقت را درون دستهای مرگ می بینم درون دستهایی که هر انگشتتش نشان صد جدایی هست

خدایا باز حرف بی وفایی هست نگو از حال و احوالت که احوالت که احوالم دگرگون می شود از حال و احوالت .

همان دیروز که در هر لحظه اش فریاد شادی بود و شوقم قطره ی اشکی شد و ان هم پا به پای رد پایت رفت تا گم شد و حالا من در وسعت ایینه ها حتی خودم را هم نخواهم دید .

چه شد فارغ از هر بی وفایی دل به من دادی و با هم به شهر ارزو ها در سفر بودیم که عاشقی, دلداده ای تنها تو را می خواست که به یاد روز های اشنایی از قبرم گذر کردی که شاخه ای نرگس گذاری تا دلم در همان غم خانه ی تاریک به فریاد اید و گوید :

هنوز هم ...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:52 توسط پریا |

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...