تبليغاتX
تنهایی

وقتی دلت از همه چیزو همه کس می گیره...
اون موقعی که دیگه هیچی واست ارزش نداره...
درست یه ذره قبل از اینکه بغضت بترکه...
برو یه گوشه ی تاریک بشین...
آخه اونجا دیگه هیچی واست رنگ نداره...
اون موقع می فهمی هیچی ارزش نداره و همه یه جورن...
همه سیاه‌‌٬همه پوچ٬همه دروغ٬همه کلک٬حتی خودت!!!!!
حالا ببین ارزش داره واسه هیچ و پوچ خودتو ناراحت کنی؟
معلومه که ارزش نداره....
حالا یه کبریت بزن و ببین دنیا چه قد قشنگه...   نظر یکی از  دوستان

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:55 توسط پریا |

 

سادگی ...سادگی ای که من کردم هیچکس...هیچکس نکرد

اما نه بازم میگم من اگه این کاررو کردم به یه باوری رسیده بوودم ...آره عشق

که حتی از جاری شدنش به زبان و احساسم هم دیگه متنفرم ...چون بازم میگم به من هیچی نداد...

فقط یه غرور شکسته ..یه احساس پوچ تنهایی ...و آهنگ رفتن...

رفتن از پیش کسایی که تو زندگیم بهترین بودن کسایی که تو زندگی هرکسی مهمترینن اما من دیگه نمیتونم با اوناهم زندگی کنم پس میرم ...و خواسته خیلی هارو عملی میکنم...که بهم میگن انتخاب کن پس انتخاب میکنم تا دیگران هم به راحتی به خواسته هاشون برسن ودیگه مزاحم نباشم از زندگی همه میرم بیرون.....

این همه کیه؟؟؟

یک نفر بیشتر نیست که تو زندگیه من برام شده همه؟؟؟

پس من بخاطر همه اینکارو میکنم

اما همه با من بد کردن ...من همه رو به همه باختم ...همه از زندگیم رفتن اما همه رو به زندگیم آوردم..

آخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

از دست همه ...

آرووم آرووم دارم از یاد همه میرم، یادت رفت یکی برای همه داره زندگی میکنه و چه آسون منو له کردی....

اما همه برای من زندگی نمی کنن ...این منم که فقط به یاد همه هستم

حتی خاطراتم هم برای همه نموند...

نمیدونم شاید تاثیرگذار نبوده اما هرچی بوده بالاخره یه روز شایدم ساعتها یا ثانیه های همه رو پرکردم

که شاید فقط یه لحظه ،فقط یه لحظه هم شده به فکرم باشن...

پس نگو که به یادم نبودین چون بازم دروغه...

لااقل بزار این دروغ رو باور کنم ...وخیال کنم یه لحظه از زندگیت رو پر کردم که به یادم بودی یا بهم فکر کردی...

نمی دونم شاید اصلا نبودم و خیال میکنم که بودم...پس برم تا اصلا نفهمی که من بودم

چون مهم نیست که کسی مثل من اوومده ورفته بازم میگم ...بیخیالش

اما میاد یه روزی که هم من هم تو حسرت چیزی رو میخوریم که قبلا داشتیم اما از دستش دادیم

 انتظار سخته همونطور که خودت گفتی...

نفرین به این دلم که هروقت خواستم دردودل کنم نشده میترسم از من برنجی آخه آخه ...

دلیلش رو خودت می دونی

نفرین به این دل دیوونه هرچی میکشم از اوونه...

من بیخیال شدم اما این دل نه...

نفرین به این دل که غرورم رو شکست...

نفرین به نگاهم ....

نفرین به افکارم...

نفرین...

نفرین به ...

به چی نفرین کنم به خودم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:18 توسط پریا |

دیدار چه واژه آشنایی که برای من سرشار از التهاب و اضطربه و هیچی نداره جز باقیمانده یه نگاه آشنا و یه غرور شکسته

که شب هنگام وقتی همه خوابند به سراغم میاد...

چون وقتی عاشق شدم تو با غم به سراغم اومدی ...

چون جواب دلم رو ندادی ....

هرچی گفتی دروغ بود و من با اینکه می دونستم دروغه حتی جرات نکردم بهت بگم دروغ میگی ...

و این عشقه که آدم رو کور میکنه و به خاطر اینکه ناراحت نشی سکوت کردم که از من نرنجی... پس برو اگه هرچی رو حلال کنم....عمرم .. غرورم...اشکام...زندگیم... اینارو حلال نمی کنم...

برو...منم میرم اما رفتن من مثل رفتن تو دروغ نیست راستی دارم میرم، نمیخوای مثل همیشه عذابم بدی بهم بگی خدانگهدار؟؟؟

آرزو هام چی میشه ...

تمام خاطراتت همه اشکای منه ...پس دیگه آرزویی نمونده ....با گریه خدانگهدار

و اشک و خاطراتت موند دوباره تو سینه من...

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:15 توسط پریا |

هنوزم.... همیشه و هنوز قلب منی اما خیلی نا مهربونی

دلم تنگه از تو بی خبرم...فقط یه چیز میگم که تا آخرش بدونی.....

آخه چرا!؟؟؟

بغض ، بغض...وآخرش هیچی!!!

واقعا به هیچی رسیدم چرا؟ نمی دونم...

حیف بود خیلی هم حیف بود

خوب می دونم غریبه ای با من اما، چرا؟؟؟

کاش برگردی اما نه ...خیلی خوش خیالم که می گم بازم برگردی

اما به خدا همه اینا از دلتنگیه...

همه دنیا پر از غمه ، اینم ننویسم دلم می ترکه از غصه و مثل شمع آب می شم...

اینقدر به یادتم که انگار همیشه با منی مثل خون تو رگ، مثل صدای قلبم، مثل صدای نفسهام ...

اما نه مثل سایه چون دروغه بگم سایه ام همیشه با منه چون گاهی هم آسموون ابری میشه هم دل من

پس بی خیال ... آره تو بی خیال باش چون من با این خیال پوج زنده میمونم که چشم های تو دیوونه منه

تو هم برو اما این خیال رو از من نگیر چیکار به کار من داری؟؟

برو ازت گذشتم...اما شکستم...تمام هستی ام شکست ...غرورم

آره غرورم شکست با یه نگاه ساده آره نفرینت میکنم اما نفرین یه عاشق ...

اثر نداره ...اثر نداره...پس ازت میگذرم ...عمرم فقط حرووم شد...

بغض ...بغض ...بازم گریه...

  بی تو آخه هیچی معنا نداره   ...

گفتن خدانگهدار واسه من هنوز سئواله ...

پس هیج وقت به عزیزترین کسم نمیگم خدانگهدار چون با گفتن این کلمه بی اختیار اشک میریزم

اونکه میدونه من چی میگم خودش میدوونه که هیچوقت بهش نگفتم خدانگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:6 توسط پریا |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...