هنوزم.... همیشه و هنوز قلب منی اما خیلی نا مهربونی
دلم تنگه از تو بی خبرم...فقط یه چیز میگم که تا آخرش بدونی.....
آخه چرا!؟؟؟
بغض ، بغض...وآخرش هیچی!!!
واقعا به هیچی رسیدم چرا؟ نمی دونم...
حیف بود خیلی هم حیف بود
خوب می دونم غریبه ای با من اما، چرا؟؟؟
کاش برگردی اما نه ...خیلی خوش خیالم که می گم بازم برگردی
اما به خدا همه اینا از دلتنگیه...
همه دنیا پر از غمه ، اینم ننویسم دلم می ترکه از غصه و مثل شمع آب می شم...
اینقدر به یادتم که انگار همیشه با منی مثل خون تو رگ، مثل صدای قلبم، مثل صدای نفسهام ...
اما نه مثل سایه چون دروغه بگم سایه ام همیشه با منه چون گاهی هم آسموون ابری میشه هم دل من
پس بی خیال ... آره تو بی خیال باش چون من با این خیال پوج زنده میمونم که چشم های تو دیوونه منه
تو هم برو اما این خیال رو از من نگیر چیکار به کار من داری؟؟
برو ازت گذشتم...اما شکستم...تمام هستی ام شکست ...غرورم
آره غرورم شکست با یه نگاه ساده آره نفرینت میکنم اما نفرین یه عاشق ...
اثر نداره ...اثر نداره...پس ازت میگذرم ...عمرم فقط حرووم شد...
بغض ...بغض ...بازم گریه...
بی تو آخه هیچی معنا نداره ...
گفتن خدانگهدار واسه من هنوز سئواله ...
پس هیج وقت به عزیزترین کسم نمیگم خدانگهدار چون با گفتن این کلمه بی اختیار اشک میریزم
اونکه میدونه من چی میگم خودش میدوونه که هیچوقت بهش نگفتم خدانگهدار